|
|
|||
|
چکامۀ بهمن نعمت آزرم دختران و پسران! های جــوانان وطن! وطن از همتتان جانِ جوان یافت به تن
پاره کــردید به فــریاد رســا پردۀ بیــم که به سی سال به هم بافته بود اهریمن
گر چه ضّحاک به سی سال شما را زد و کُشت گـــــوهـــر جــانِ شما مـــاند از آسیــب ایمــن:
گــوهــری تافتـه در آتش زرتشتِ مِهین جانی از نور دل مانی و مزدک روشن
غیرتی یافته از بابک و یعقوب نصیب ذهنی آموختـه از حافظ و خیـام، سخن
درس آموختــه از مدرســـۀ فردوسی یعنی ایران نسزد داد به دست دشمن
گوهری زاده و پرورده به آزادی و داد هـم درآمیختــه با خاطره و مهــرِ وطن
اینک از جنبشتان چشم جهان خیره شده ست دستِ خـــالی همـــه مـردان و زنـان ناایمن
داد خواهیـد ز دُژخیــم به دستان تهی: دانش اینگونه بپیچد به تن جهل، رَسَن
هست فـــریاد شما دادِ دل میــهــن ما: تُندری روی افقها شـده پژواکْ فکن
پاسخِ دیدن روزانـه هرآنـگـونه ستم، دخترانند کنون شیردل و مــرزشکن
زن که دیده ست از اینگونه به بُرنائی شیر شیر زینـگونه که دیـده ست در انـدازۀ زن
با دل و هیمنۀ شیر نبوده ست غزال نعرۀ شیر نه برخاسته زآهـوی خُتن
این شگفتی نه شگفت است ازین نسل جوان شیــــرزادنـــد کــــه خیــزنـد ز دشتِ اَرژن
نرهد خصم اگـر کُشت ندا و سهــراب ریشه برکندن او راست هزاران بیژن
جنبش اینگونه زن و مرد هزاران دارد گـو به دشمن کــه گریبان بـدرد تا دامن
خون بابک به رگ جان شما می جـوشد پرتوان است و جوان باز هم ایرانِ کهن
لیـکـن این بار بـه پادافــرهِ خــون بابک این خلیفه ست و خلافت که بپوشند کفن!
قاتل نسلِ جــوانِ وطـــن ایرانی نیست گر چه با فارسی خوب هم آید به سخن
دختران و پسران باز نخواهند آســـود تا ازین خانه نروبند، همه لای و لجن
زود باشد صفی از کارگر و دانشجو برکَــنـــد ریشــۀ این کارگـــهِ لافیدن
پیش این موج خروشندۀ کار و دانش چــه کند هرزۀ دین پیشۀ گندیده دهن
دشمنی هست در این خانه که بومی شده است سرگذشتی ست همـه تلـخ و پُر از درد و مَحَن
یک هـزاره ست کــه مائیم گرفتــار بــلا باید این باغ بپرداخت ز هر زاغ و زغن
می سـزد میهن فردوسی و رازی روبـد اینهمه چرک و خُرافاتِ خرد را رهزن
لیک غم نیست که خورشیدْ برآیان داریم آفتــاب است که تابیــده کنــون از روزن
سده ها گر چه در آن چنبر بودن ماندیم لیک ســدها شــده برداشته در راه شدن
بینــم آزادی و آبــادیِ ایـــران بــزرگ جای این خاربُنان رُسته گل نو به چمن
کیست اکنون کـه در این رزم سلحشوران را بوسه بر دست و سر و رو زند از جانب من پاریس 21 بهمن 1388 خورشیدی
|
||||
|